ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
ز کـوفه آل یـاسـیـن بار بـسـتـند به محمل جمله با افغان نشـستند بـه راه شـام ویـران بـود دِیْـری در آنجا معتکف یک اهل خیری یکی راهب بدان دیرش مکان بود ز رویش نـور یزدانی عیان بود چه راهب ثـانی اثـنـین مسیـحی چـه راهـب تـالـی تـلـو ذبـیـحـی چه راهب روز و شب سرگرم اذکار چه راهب نقطۀ حقجوی پرگار فــراز بــام آن دِیــْـر دلافــروز بر آمد از قضا راهب یکی روز ز هـر سـو بـود سـرگـرم تمـاشا به صنع سـرمـدی خـلاق یـکـتـا که ناگه دید از یکسوی آن دشت ز مشرق شمس رخشانی عیان گشت ز پی طـالـع مـه چـنـدی مـنـوّر هـمه چـون بـدر تـابـان مـطـهـر پس آنگه دید راهب کوکبی چند همه دنـبـال هم بر بـسـته دربـند به اطراف مه و خورشید کوکب گرفته شش جهت دیدی یکی شب جـمال لا مکان را در مکان دید خـدا را زاهـد تـرسـا عـیان دیـد سری چند همچو خورشید از بدن دور مشعشع رویشان چون سینۀ طور به پیشاپیش آن سرهای پُر خون سری دید از همه در رفعت افزون زنان و دخـتـرانی چندش از پی همه بر سر زنان از غربت وی بـهپـای دِیـْر او مـنـزل نـمـودنـد ز پشت ناقـهها محـمل گـشـودند فرود آمد ز دِیْـر آن طـینت پاک گشودی در بدان افـواج بی باک بدیشان گـفت لـشکـر از کجـائید مرا واقف از این شورش نمائید شما را این تهاجم بیسبب نیست بگوئید این زنان و این سر از کیست به او گـفـتـنـد آن خـلق تبـهـکار چو باشد راهبا با این سرت کار کنون ما این عیال و این سران را همی این بسته پـرها کودکان را که بینی روزشان را جمله چون شام اسیری میبریم از کوفه بر شام چو راهب این سخن زانها شنیدی میان دِیْـر خـود گـریـان دویـدی گرفت از مخـزنِ جان بـدرهٔ زر به ایشان داد بگرفت آن جهان سر زری داد و سر جانـان خـریدی سعادت بین نگو ارزان خـریدی به دِیْر آمد بهروی خویش در بست پسِ زانو دمی در فکـر بنـشست گهی در ناله، گه در فکر بودی گـهی گـرم دعـا، گه ذکـر بودی به دور شمع سر، پروانه گردید ز خویشان جهـان بیگانه گـردید گـشودی راهـب عاشق زبان را که جـوید شـاید آن سِرِّ نهـان را در اول گفت ای سر صفوتی تو و یا گـنـجـور پـاک رحـمـتی تو تو نوحی یا که ابراهیمی ای سر؟! و یـا هـسـتـی ذبـیـحُ الله اکـبـر؟! توئی ای سر مگر موسی بن عمران که هست از قبطیانت دیده گریان؟! مسیحی ای سر این شورش صلیبت؟! عجب دارم از احـوال عجـیبت! تو را ای سر قَسَم اول به اسفار که آمد مر رسـولان را ز دادار تو ای سر از کـدامین خـانـدانی ز بـسـتـان کـدامـیـن دودمـانـی؟ به طورش جلوه کردی نـور الله ز خود بیخود شد آن مردِ دل آگاه لب پُر خون آن سر شد چو گل باز تکـلـم کـردن آن سـر شـد آغـاز به افغان گفت کی شوریده ترسا اگر خـواهی مـرا بـاشی شـنـاسا من ای راهب غریب این دیـارم به دشـت کـربــلا افـتــد گــذارم تنـم را در میان خـون کـشـیـدند سرم را از قفا عـطـشان بـریدند |